کد خبر: 81812

تاریخ انتشار: 2020/07/19 - 20:18

رنج نامه ی نوبنیاد

ما کجای نقشه ی این شهریم؟؟!!

اختصاصی تیتر ۳/ سرویس اجتماعی: تیغ تیز آفتاب حوصله ی چشمانم را سر برده است. دلم یک لیوان آب تگری با دو قاچ هندوانه ی ...

اختصاصی تیتر ۳/ سرویس اجتماعی: تیغ تیز آفتاب حوصله ی چشمانم را سر برده است. دلم یک لیوان آب تگری با دو قاچ هندوانه ی خنک می خواهد. به زور خودم را تا کنار ریل می رسانم، از ریل تا روستایی که باید به آن برای تهیه گزارش بروم راهی نیست اما سنگلاخ های کنار ریل تا عبور روستا اعصاب خورد کن است… اگر کسی از این روستا بخواهد با ماشین به جاده ی اصلی برسد باید حدود یک کیلومتر مسیر کنار ریل را به صورت طولی طی کند تا به اولین عبور ماشین‌رو برسد. برای من که ماشینی ندارم و پیادگان، همین مسیر سنگلاخِ روی ریل نزدیک ترین راه است.

علف های کنار مسیر داخلی روستا وحشت انگیز است و برخی از آن ها به قد آدم می رسد، هر آن انتظار داری کسی از لابه لای آن تو را غافلگیر کند.. البته این ترس و واهمه ناشی از تعریف هایی ست که از این منطقه به گوشم رسیده است. منطقه ای که پاگذاشتن در داخل آن برای هرکسی آسان نیست. عده ای ورود به این منطقه را مساوی با مرگ‌می دانند و عده ای نام این روستا برایشان به معنای خطر است!!!

تابلوی منطقه ی نوبنیاد مشخص می شود و بالاخره به نزدیک ترین مکان رسمی روستا می رسم. ایست بازرسی یا کانکس نیروی انتظامی… انتظار داشتم از من پرس و جو شود چه کسی هستم و چرا به این مکان آمدم؟! اما مامور خوش روی نیروی انتظامی چیزی نگفت و براحتی وارد روستا شدم.. خواستم عکسی بیاندازم که صدای خانمی توجهم را جلب کرد. لبخند بر لب داشت و با اینکه لباس و پوشش جالب توجهی نداشت اما دلنشین بود. از علت حضورم‌ پرسید. گفتم خبرنگار هستم. آمده‌ام برای تهیه گزارش …

خیلی رک و صریح گفت: آهان حتما آمده اید تا باز آبرویمان را ببرید! جاخوردم .. حقم داشت. آمده بودم تا بگویم این منطقه سراسر آسیب و جرم است. از او میخواهم اندکی با من قدم بزند تا هم حرف بزنیم هم محله را نشانم دهد‌ دروغ هم نگویم به تنهایی می ترسیدم منطقه را بگردم. خودش را معرفی می گوید اما می گوید نامم را منتشر نکن! . می گوید سال هاست در این منطقه حضور دارد و تقریبا همه را می شناسد. چند کودک قد و نیم قد دارد که تاکنون موفق نشده برایشان شناسنامه بگیرد. از بی پولی، فقر و سختی زندگی می نالد اما آنچه بیشتر رنجش می دهد این جمله است: دلم نمیخواهد بچه هایم باسواد شوند. وقتی بیشتر می فهمند.‌بیشتر عذاب می کشند. دانستن ارتباط می آورد آنوقت کسی به آنها نمی گوید فرد باسواد. می گوید توی فلان برایمان آدم شدی!

برای بار دوم این زن مرا بهم میریزد.. کودکان منطقه سمتم هجوم می آورند. خاله خاله می گویند.. چشمانشان دیوانه ام می کند. این همه زیبایی چگونه در این چهره های کوچک جمع می شود. پسران اذیتم میکنند، مرا به فوتبال فرا می خوانند من هم شوتی به توپ میزنم و توپ عینا وارد حیاط محوطه‌ی یکی از مراکز دولتی مستقر در این منطقه می شود. بچه ها می گویند اینجا مهد کودک است اما راهنمای به من می گوید نه اینجا پایگاه خدمات اجتماعی بهزیستی است.

نزدیک پایگاه که می شویم مردی میانسال با موهای فرفری جوگندمی نزدیک می شود. می گوید دهیار منطقه است و سالهاست در کنار این مردم زندگی می کند.

دعوتم می کند به اتاقک دهیاری. دفتر دهیاری مشرف به خیابان است و همه ی ترددها قابل رویت است. دهیار دل پری دارد. به محض دیدنم بااینکه سعی دارد اخم هایش را نشان ندهد اما نارضایتی در چهره اش مشهود است. می گوید انتظار داشت با او هماهنگ شود.‌ چرا که قبلا هرکسی آمد خبری تهیه کرد و رفت آتش به جان این مردم افتاد. افعال، اذکار و ادبیات منتشره کرامت مردم این منطقه را خدشه دار کرد.

علی اصغری خود را از بازیکنان سابق فوتبال استان معرفی می کند. می گوید اگر صدمه نمی دیدم پیشرفت بیشتری می کردم . در حال حاضر هم مربی هستم و علاقمندم در این منطقه تیم تشکیل دهم تا همه ببیند نوبنیاد منطقه ی استعدادهای ناب است نه جرم و جنایت.

دهیار منطقه ی نوبنیاد حضور نهادهای دولتی و غیردولتی در منطقه را مثبت اما کم جان می داند. او معتقد است هرکسی که میل به کار و اشتیاق به حضور در منطقه دارد خیلی زود از این روستا برداشته می شود، درصورتی که امید مردم ناامید می شود .

اصغری اماکن دولتی مستقر در روستا را اینچنین بیان می کند: مرکز روزانه بهداشت، مرکز روزانه پایگاه خدمات اجتماعی بهزیستی، پایگاه سپاه و روحانی اعزامی از سوی سازمان تبلیغات اسلامی .

وی ادامه می دهد: هرکدام از این نهادها در جای خود خدمات خوبی ارائه دادند که من از همگی آنان ممنونم.‌ اما انتظار این بود پررنگ شدن ضعف ها به جهت اقدام در رفع باشد نه جهت سرکوفت زدن به مردم منطقه ! نهادها اگر به جهت تامین نیازهای منطقه نباشند چه دردی را دوا می کنند ؟!

او می گوید کسی نقاط قوت ما را نمی بیند و هنوز پس از سال ها صفاتی نامربوط را نثار این مردم مظلوم می کنند. در این برچسب زنی نهادهای مرجع مقصرند که فریادمان را نمی شنوند.

می گوید قتلی در این منطقه اتفاق افتاد و دو کلمه‌ی قاتل و مقتول در دهان ها می چرخد اما کسی نمی پرسد مقتول که بود؟ قاتل که بود؟ همه فقط یک جمله می گویند این منطقه همیشه شرارت دارد.

درصورتی که افرادی که مرتکب قتل شدند تا پیش از این اقدام هیچ گونه اقدام شرارت انگیزی نداشتند و اتفاقا بسیار مهربان بودند. ضمن اینکه آن فرد مقتول هم اصلا آدم شروری نبوده و این دعوای لفظی منجر به مرگ می توانست در هر منطقه ای اتفاق بیافتد، حال چون در اینجا اتفاق افتاد پتکی شده است بر سر مردم این منطقه! فریاد ما را در نداشتن مدرسه، یک محل کسب درآمد، نداشتن بیمه، نداشتن راه عبور، نداشتن نانوایی، نداشتن آب شرب شهری و .. چه کسی شنید که حالا بلند این قتل را فریاد می زنند!؟ آن هم وقتی که قاتلین در کمترین زمان ممکن خودشان را به ما و پلیس تحویل دادند!

جملات آخر اصغری را نمی شنوم، مات مانده ام.
کودکان معصومانه در مقابل دیدگانم بازی می کنند، می خندند، شادمانی می کنند ، همدیگر را در آغوش می گیرند بی آنکه انتظار داشته باشند فردایشان شبیه افراد خاطی، بزهکار و مجرم باشد. احتمالا هرکدام رویایی دارند و دلشان نمی خواهد زندگیشان شبیه پدران و مادرانشان شود. اما چه کسی صدای آرزوهای این کودکان را می شنود؟

دهیار منطقه می گوید: ما نمی‌خواهیم بگوئیم فارغ از مشکلیم اما اگر کسی بود که برای جوانان این منطقه فکری می کرد و نیاز مردم منطقه به داشتن شغلی پایدار را می دید شاید خیلی از جرائم دیگر دیده نمی شد.

منطقه را به سمت انتهای روستا طی می کنم . برخی خانه ها نوسازند یا به تازگی تعمیرات شده و نونوار شدند. اما برخی منازل بسیار فرسوده و ویران است. چشمم به تابلوی بهداشت منطقه می خورد. دقیقا روبروی آن مدرسه است. بچه ها می گویند فقط ابتدایی دارد و کلاس های این مدرسه از کانتینر است. از نداشتن زمین بازی گلایه دارند. دلشان تاب و سرسره می خواهد. بانوانی که دور من جمع شده اند اعصابشان از نداشتن نانوایی خورد است. می گویند تا نزدیک ترین نانوایی خیلی راه است. مدرسه راهنمایی و دبیرستان نداریم، مکانی برای آموزش حرفه در این نزدیکی ها نیست و باید به داخل شهر برویم که چون اینجا ماشین خطی سر جاده دارد رویمان نمیشود اسنپ بگیریم، در نقشه منطقه نوبنیاد وجود ندارد و نام جوکی محله عنوان می شود که اینها واقعا اذیت کننده است. از اینکه ادامه ی طرح هادی انجام نشد شکایت دارند و چرا ابتدای ورودی روستا روشنایی ندارد تا در هنگام شب تردد مشکل نباشد.

حال و روزشان را میفهمم، احساس می کنم به منطقه ای قدم گذاشته ام که خسته از ندیدن است. خسته از بی توجهی..‌

یکی از اهالی منطقه می گوید کمیته امداد و بهزیستی هرازگاهی به ما می رسند. سبد غذایی، پک های بهداشتی می دهند. بهزیستی برای بچه هایمان مهد کودک رایگان گذاشته است ، مرکزی هم دارد که می توانیم برای مشکلات زندگی مان به آنجا مراجعه کنیم. سپاه هم در طی این مدت پیگیر معیشت و نیازمان بوده است و گاهی برنامه های تفریحی و شاد برگزار می کند. اما همه ی مشکلات که به دست آنان حل نمی شود. خیابان ها و کوچه ها راببینید؟! خیابان اینجا نیاز به سرعت گیر دارد، اما تاکنون توجهی نکردند.

تقریبا همه ی کوچه پس کوچه ها را سرک کشیدم. جوانان و نوجوانان زیادی را دیدم که دور هم جمع شدند و در ظل آفتاب دورهمی راه انداخته اند. بی آنکه مرا بشناسند بسیار آرام و محترمانه سلام می گویند.

از افکاری که در ذهنم پیش از حضور در منطقه بود خجالت کشیدم. هیچ کس ذاتا مجرم نیست. جرم زاده ی رفتار محیط با افراد و روابط افراد بایکدیگر است. منزلت اجتماعی افراد اگر دیده و باور نشود هر فعل خطایی که از آنان سرزند ما در آن دخیلیم.

تا چه حد فرصت تغییر را به وجود آوردیم؟ تا چه حد سعی کردیم توانمندی هایشان را باور کنیم؟ تا چه حد تلاش کردیم برچسب های نژادی را از آنان برداریم؟ تا چه حد آغوشمان را برای درهم کشیدن آنان باز کردیم؟ تا چه حد آنان را جزئی از نقشه ی این شهر شناختیم؟ تا چه حد برای انتظاراتشان از دل و جان تلاش کردیم؟

اگر ما نتوانیم برای مناطق آسیب دیده کاری انجام دهیم و توسعه و رشد را در آنان به عمل درآوریم پس حال خراب چه کسی را باید درک کنیم؟ نیازمندی که تنها گرسنگی نیست! نیازمندی گاهی در دیده شدن و باورپذیری و دور ریختن باورهای غلط است. مشارکت دادن افراد در سرنوشت شان اولین گام در توسعه است، تا چه حد در این گام موفق عمل کردیم؟ نهادهای اجرایی و دستگاههای متولی اگر از بار مسئولیت شانه خالی کنند به زودی باید شاهد سرریزشدن آسیب به بطن شهر باشند.

دیدگاه بسته شده است.

ردیاب آنلاین خودرو ردیاب خودرو